![]() |
![]() |
|
| خانه شعر و ترانه و طنز و کاریکاتور ـ پنجره ای رو به خانه کودکی ... مهدی عسکری |
|
گاهی جدایی می تواند که شیرین شود ! وقتی شبیه جدایی نادر از سیمین شود ! ما هم شویم نامزد اسکار یه روز دور ! روزی که باعث جدایی هنر از زیرزمین شود !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1391ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
بهار من بی تو خالی از فلاش بک شد
تقویمی در دست زمستونی تک شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1390ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
اينجا دل راه بدُ خوب بلده هيچکسي مشق شبُ خط نزده حاصلِ جمعِ دوتا سایه ، يه ضرب از ترانه هاي من کم اومده لبِ واژه توُ دهانِ منگنه گفتنِ ترانه غيرممکنه تنها ضامنِ يه چاقوي سياه براي گلوي آهو ضامنه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
◘ تو قلبم را دزدیدی اما نبردی شکایتی نکردم چون مالباخته من نبودم ! ◘ ترانه هایم سیاه و سفید بودند و حالا بیرنگند زیرا من به سیاه و سفید ، کوررنگی گرفتم ! ◘ تو دستم را گرفتی تا گم نشوم و من در انگشتان تو غرق می شدم ! ◘ من شعر گفتم و تو خندیدی حالا نیستی که گریه کنی بر طنزهایم ! ◘ شور عشق و شیرینی شعر ، تند گذشتند و نامه هایم در تلخی سکوت ، ترشید ! ◘ عشق را یافتم و خوشحال بودم نمی دانستم که وقتی عشق را می یابی که دارد تو را ترک می کند ! ◘ من خراب شدم و تو گفتی کار خدا بود اما خدا چیزی را خراب نمی کند ! ◘ من از تو به طنزوکاریکاتور پناه بردم و حال، طنزوکاریکاتور از من به تو پناه می برد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
شنبه گفتم می آیم اما باید می رفتم سر کار
یک شنبه آمدم اما تو کار داشتی دوشنبه شعرهایم را وزن می کردی که چقدر می ارزند! سه شنبه در ترافیک دلتنگی دیر شد امروز پنج شنبه است و من بر مزار یک سلام شمع روشن کرده ام آتیش چهارشنبه سوری قد دود سرخپوستی راه بلد نبود عشق تعطیل شد حالا کدام تقویم سیگار عصر جمعه را با داغی و سرخی لبهای تو روشن می کند ؟!! شنبه آغازِ يه پايان، شعرِ خوشبختي قلم خورد کودکِ لالِ الفبا به لبِ شاعر قسم خورد ماهِ يکشنبه زمين زد قلبِ خورشيدُُ دوباره شبِ بي ترانه يعني تيره روزيِ ستاره پا گذاشتيم توُ جووني تو سپيده ی دوشنبه قطره ی خونِ پرنده، تيغه ی سياهِ پنبه توُ سه شنبه خواب بوديم، هیچی یادمون نمیاد شمعاي پيرهنْ دريده، سينه ی بي قصه ی باد !
هفته ی بي روزِ ما شد پيشمرگِ چله اي پير بچگي رو جا گذاشتيم در سقوط از قله اي پير
چهارشنبه از توُ دستا قلما شدن فراری! با تيغِ تبر نوشتيم رو درختا يادگاري نَفَسای پنج شنبه همشون بادِ هوا شد بر مزارِ خاطراتِ نيمه کاره مون رها شد اينه سرنوشتِ آدم، وقتی در سقوطِ برگه عصرِ جمعههاي پاييز، زندگينامه ی مرگه
بچگي رو جا گذاشتيم در سقوط از قله اي پير هفته ی بي روزِ ما شد پيشمرگِ چله اي پير ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم دی 1389ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
ما دوتا خوشة گندم
پاي رنگين كمونيم ساقة تو اوجِ سبز ريشة من رنگِ زرد ما بدونِ تو مثل فصلِ كلاغا مي مونيم تا ابد تشنة دريا مي مونيم از بهار جا مي مونيم اگه با هم باشيم اما حتي در قحطي يلدا ما مثل آبي فردا مي مونيم برتر از ما مي مونيم من غروبي ته کشيده تو تماشاي سپيده ما توي فاصلة بين آدما مي مونيم مثل خواب ، توُ دَور دنيا مي مونيم من توي بي حرفي مونده تو ترانه اي نخونده اين همه فاصله تا ما ريشة ما رو سوزونده ما مثل ظلمتِ شب ، پشتِ تماشا مي مونيم مثل ماهي زيرِ ابرا مي مونيم من مترسك روي تل تو يه كندوي عسل زنبورا مي ترسن از آدمکاي بي محل تو يه ماهي نوكِ ماه من يه ماهي ته چاه روياها رد ميشن از کنار چاه بين راه ما هنوز منتظر يک نفريم غافل از اينکه هردومون هميشه توُ سفريم هنوزم توُ نخِ داس و تبريم آخه بي بال و پريم هنوزم تاريک و تنها مي مونيم آخرش جا مي مونيم آخرش جا مي مونيم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
شوری بودم ناگهان شیرین شدم
مهری بودم وقف فروردین شدم زندگی قانونی منطقی نداشت درنتیجه ملانصرالدین شدم شک نکن مجنون نبودن نوعی از یک جنون است و بر این یقین شدم در تمام عمر خنداندم ولی در دل خود بیشتر غمگین شدم توی هر آیینه خود را یافتم خود شدم بر صورتم خوشبین شدم نیست در دستم به جز خاری ولی عشق کاری کرده که گلچین شدم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
...
ما زمین خورده ترینیم پشت این پرواز ناکوک دل بده نترس از این شک رد شو از مردم مشکوک ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
دوستانی که به هر دلیل نتونستن مجموعه سلام بر من
شامل شعر و ترانه رو از نمایشگاه کتاب تهیه کنن
می تونن مبلغ 4000 تومان به حساب های
سیبا بانک ملی 0101609936008
و یا کارت به کارت به شماره کارت 6037991083206213
به نام مهدی عسکری واریز کرده و سپس آدرس کامل
پستی خود را به ایمیل smehdiaskari@gmail.com
یا به شماره 09177371228 پیامک کنند
کتاب در اسرع وقت به همراه یک اشانتیون
برای دوستان ارسال می گردد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت توسط مهدی عسکری |
|
ژنرال سلام دخترِ ترانه ! منم اون پسرِ خاکي ! سربازِ صفرم و تنها نه ستاره نه پلاکي ! وقتي ياد تو مي افتم غصه انگار بيشماره ! پوتين هام توُ صف صبحگاه برق چشماي تو داره ! جفت ميشه پاهام مرتب قبل از سلامِ نظامي ! کي مي دونه جز خودم که توُ رژه تو پا به پامي ! ميگن اينجا هرکي مَرده يه هفته پاداش مي گيره ! هرکي هم فکر فراره از پشيموني مي ميره !
مي گذره به خاطر تو دورة سربازي من ! تويي فرماندة قلبم نه يه ژنرالِ کودن !
اينجا يه فرمانده دارم که نگام مي کنه با خشم ! رو شونه ش صدتا ستاره ست هرچي ميگه من ميگم: چَشم !! يه ستاره که بگيره ديگه ژنرالِ مرزه ! من به فکر مرخصي ام يه روزش يه سال مي ارزه ! نامه مو بخون توُ بارون روزاي مُرده رو بشمار ! برميگردم با يه خورشيد ! رد ميشم از سيم خاردار ! وعدة ما باشه فردا وقتِ مرخصي عيده ! سينه خيز ميام تا ديدار سرِ خرمنِ سپيده !
مي گذره به خاطر تو دورة سربازي من ! تويي فرماندة قلبم نه يه ژنرال کودن ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
مرا به آب پاشی های بعدازظهر ببر
به آهنگ صبحت بخیر اینجا فقط شب طلوع می کند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
بر روی جعبه قلبم نوشتم :
شکستنی است لطفا اگر دست می زنید حداقل پا نزنید !! ....................................................... مجموعه ترانه "سلام بر من" منتشر شد. دوستداران این نوع شعر می توانند برای خرید پستی به این لینک رجوع کنند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
کتابچه شعر فرانو !
برای دانلود می تونید بر روی لینک بالا کلیک کرده و صبر کنید تا صفحه جدید load شود و انگاه بر روی کلمه دانلود کلیک کنید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
لعنت بر خودکاری که بی موقع تمام شود ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
زندگي هنر است و هنرمند ، شاعر کاريکاتوريست ، شاعرِ خطوط است و نقاش ، تصويرگرِ کلمات آوازخوان ، زبانِ شعر است و موسيقيدان ، همزبانِ شعر ! نويسنده ، شاعرِ بي زبان است و عاشق ، اشاره شعر ! بازيگري نقشِ شعر مي آفريند و بافندگي شعر را نقش مي زند ! خدا شاهد شعر است و کشيش ، شعر سپيد خطاط ، هنرِ کلمه است و شاعر ، کلمه هنر ... ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در شعرند ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
زندگی یک پفک است
دونه دونه باید خورد با پوست ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
هر شب میگم دیگه امشب
آخرین شب مرور قصه یه عشق ساده ست غافل از اینکه یه عاشق هرجای دنیا که باشه همیشه اول جاده ست ! ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت توسط مهدی عسکری |
|
زندگي شوري است شيرين
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
چراغ جادو روی تلویزیون مجسمه غولی توی قندون پلنگ صورتی هیشکی ندیده آخه تلویزیون سیاه سفیده ! مامان هاچ رفته پیش چهار دست دماغ انگوری هم شده بن بست ! تنسی تاکسیدو رفیق چاملی زن گربه نره شد بیگلی بیگلی !! پینوکیو شکار کرده زبل خان صدای خنده یوگی با دوستان بولک لولک رو می شناختیم از پشت لپ شیپورچی در مسیر یک مشت ! بنر سنجابی پر از ماجرا بود مسافر کوچولو شنبه ها بود !! دکتر بوبو از آمپولش می ترسید شوید ژاکت جعفری رو دزدید تخته سیاه ووپی چه کوچیک بود پروفسور بالتازار خیلی شیک بود پیلا پیلا رو شونه های سندباد جواد ده بیست تا ویژه نامه می داد !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
عطر تو به یاد ترانه های نزدیک سالهای دور وقتی درختِ بی زمين وسط حريق درياست ! زمزمه يك ترانه توُ شبی سی ساله تنهاست ! وقتی ريشه هميشه رفته توی خاك موزه ! دلِ آبی سپيده واسه تنهايی ش مي سوزه ! كی مياد به يه قلندر بگه راهی وطن شو ؟! كی مياد به دو مسافر بگه خانگی من شو ؟! كی مياد رو سايه زخم ، مرهم نورُ بذاره ؟! كی مياد توُ ابرِ تشنه ، نهال بارون بكاره ؟! وقتي صدای زخمِ شب دردِ پرسه رو نخونه ! توی آينه كم بياره با بوی گندم نمونه ! وقتی دلتنگی فردا از هميشه تا هنوزه ! يا شبِ بی بوی شب بو توی اعتصابِ روزه ! كی مياد رو سايه زخم ، مرهم نورُ بذاره ؟! كی مياد توُ ابرِ تشنه ، نهال بارون بكاره ؟! يه پرنده مهاجر روي سقفِ سردِ گوره ! توُ رگِ يخ بسته شب ، جسدِ خاموشِ نوره ! باغ بارون زده من از يه درد كهنه لبريز ! صد تا برگِ سبزِ شعر و حافظه صفرِ پاييز ! لبای معلم بد پُر از جريمه خنده ست ! عطرتو كم ميارم باز وقتی هرنفس ،كُشنده ست ! كی بايد رو سايه زخم ، مرهم نورُ بذاره ؟! كی بايد توُ ابرِ تشنه ، نهال بارون بكاره ؟! ◘
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
جزيره عشق مثل قايقي لبِ جزيرة عمر ! آرزوي يك چراغ در شبِ تيرة عمر ! موجِ سنگين ، روبرو، ابرها بر پشت بام ! من به دام افتادة خاكي افتاده به دام ! روي ساحل ، رقصِ شن ، معنيِ ساعتِ گيج ! نه كلاغي روي كاج نه زورقي توُ خليج ! موجها سنگِ صبور ، خلوتِ من بي حصار ! انتظاري ناگزير ، لحظه هايي بي شمار ! اين جزيره ، مردمك در نگاهِ چشمِ آب ! خواب رفته ، ساعتم زيرِ پلكِ بازِ خواب ! رفته ام پياده تا قلبِ آب پز شده ام ! توي شطرنجِ سكوت ، حرفي آچمز شده ام ! نه گذشته اي نه حال نه به فردايي اميد ! سهمِ من از گنجِ دل ، صدفي بي مرواريد ! در نگاهِ كورِ من ، خيس گشته روي خواب ! بذرِ اشك در خاكِ چشم ، خشكسالي ، زيرِ آب ! عشق يعني انتظار بين ساية دو نخل ! خيره به نقطة هيچ ، مردي براي همه فصل ! من فراموش شدم اما تو موندي به ياد ! خورده شيشة اميد، سنگِ موجِ بي سواد ! خاطراتم مثل موج مي شكنه در ذهنِ باد ! شعري روي ماسه ها باز موجِ بي سواد ! من همان جزيره ام كه رو آب شناوره ! بيشتر از اقيانوس از يه قطره كمتره ! زندگي ش بر روي آب ، قلبش افتاده زمين ! بغضي قدر دريا تو گلوش كرده كمين ! بيا با اون دوتا نخل دوتا پارو بسازيم ! دل به دريا بزنيم زندگي رو نبازيم ! تا سرِ جاش نباشه آخرين بخشِ پازل ! رو جزيره بپاشه موجِ ماسة ساحل ! پرسه وقتِ آوازِ پوك ، سازِ گريه ، ناكوك بارونِ بي ابرم ، هق هقِ بي صبرم نبضِ گيجِ پرسه ، صِفرُمينْ يك دو سه بغضِ خوابِ خنده ، چشمامو مي بنده سرِ درسِ تلخ وگُنگِ پرسه زنبور از كندوي خود مي ترسه لاك پشتي در خوابِ خرگوشي اولين موعظة اين درسه بي تفاوت ، بي حس ، كيمياي بي مس منطق ناموزون ، عاشق افلاطون دوستي و دوري ، انتخابِ زوري تنديِ ذهنِ كُند ، اضطراب ژوكوند از دهان جاده ، دندوني افتاده دندونِ ذهنِ من ، پرسة بي روزن جاده،سيبِ بارون ، مي جوه بي دندون دندون توُخالي ، بارون پوشالي ته درس خشك و گنگ پرسه زنبور از كندوي خود مي ترسه لاك پشتي در خوابِ خرگوشي آخرين موعظة اين درسه وقتِ تنها مردن ، شاد از غم خوردن از نفس ، ترسيدن ، پاسخُ پرسيدن سايه مو مي پوشم ، شعلة خاموشم حس داغ بوسه ، توُ دلِ فانوسه شاعرِ بي واژه ، واژة بي عاشق منطقِ بي وقفه ، وقفة بي منطق عاشقِ بي پارو ، پاروي بي قايق وقفة بي وقفه ، منطق بي منطق ته درس تلخ و گنگ پرسه زنبور از كندوي خود مي ترسه شمعِ پروانه ، توُ بادِ شعله آخرين موعظة اين درسه نسل گريه من به تو گفتم با دو چشم خيسم ! كه با طلسمِ مرثيه انيسم ! بيا تو هم كنارِ نسلِ گريه تو گفتي من ترانه مي نويسم ! منم لباس دوخته ! تويي تو ، نسل سوخته ! به گرية خريدار تويي غزلْ فروخته ! جوابِ من به شعله هاي خاموش ! چندتا سوالِ سوخته ، مونده بر دوش ! هميشه قبل از امتحانِ لبخند مرثية يادم تو را فراموش ! توُ فصل مرده برگي در تلاشه ! گرچه نقشي رو آسمون خراشه ! بايد بِوَزه سوزِ بادِ پاييز شايد هنوز برگي رو شاخه باشه ! شايد حق با تو بوده ترانه كار من نيست ! رو شوره زاري مرده كه جاي آب شدن نيست ! هميشه اون كه باخته پايين تر از برنده ست ! هميشه بال سوخته بيگانه با پرنده ست ! مرا ببخش اگر که گفتم هنوز مي بارم ! اگر که گفتم هنوز سکوت زبان مشترک انسان و خداست ! هنوز باران ، شعر خداست ! هنوز دريا ، وطن خداست ! هنوز زمين ، قلب خداست ! اما انسان ديگر جانشين خدا نيست ! جاي انسان در قلبِ خدا خالي ست !! مرا ببخش اگر هنوز 17 ساله ام ! غايبانِ هميشه حاضر در کنار منند ! مرا ببخش اگر از نژادِ نه شده ام ! اگر که تکرارِ فرار از تکرارم ! به من نگو شاعر، باران شده شرمسار ! ترانه ساز نيستم ترانه يعني انکار ! به من نگو شاکي ، که اولين متهمم هميشه زندانبان شده مقدمة فرار ! مرا ببخش اگر پاييز نانجيب مانده ! اگر که سقوطم هرچند سقوط آبشارم ! «« دهانم را مي بويي اما هرگز نگفتم دوستت دارم »» ! مرا ببخش اگر سياهپوش نمانده ام ! اگر با لالايي ترانه ها بيدارم ! اگر که خط کمربند ، خط فقرم نيست !! مرا ببخش اگر جرأتِ ترسيدن دارم ! به من نگو شاعر، باران شده شرمسار ! ترانه ساز نيستم ترانه يعني انکار ! به من نگو شاکي ، که اولين متهمم هميشه زندانبان شده مقدمة فرار !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
باز هم همان قصة قديم و باروتِ خيسِ قدمهاي تنهاييِ شب باز هم سهم هاي نامرييِ ما سهم ما از شعر كتابهاي نابينا لغت نامه هاي كساد سهم ما از باران درس های بی سین جان های بی نون درجاهای مداد ماه هاي بي ميم ترس هاي آباد سهم ما از دريا يادهاي با صاد سهم ما از پرواز معلق در باد سهم ما از زندگي بيدهاي نوزاد سهم ما از سفر ابر توشه ، بدرقة باد سهم ما از غروب پيرهنِ سكوت دكمة ترانه زيپِ فرياد سهم ما از عشق لبخندهای بي سواد سهم ما از نور دزدهاي شاد سهم ما از شخم خوشه هاي خشم نبض هاي گندم بغض هاي فولاد سهم ما از فصل مترسكِ برفي دودهاي مردود برگهاي چوبي آفتابِ مرداد سهم ما از حرف شطرنج هاي سكوت شاه هاي پات فراموشم تو را ياد سهم ما از آزادي سقوط آزاد !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
باز هم زردهاي گستاخ دروغ و سبزهاي زخمي كودكي روزهاي سررفتن از مدرسه دررفتن روزهاي پُر از گل شب بو پُرِ پَرِخوشبو ترجمة نگاه تو ، مشقِ من امتحان عشقِ من سكوتِ محضِ او دور شدن از هر چه دورِ دور جادو يعني آرزوهاي نزديك صداهامان ، خيسِ دستپاچگي قدم هامان كوچه باغهاي باريك روزهاي شب بوييِ من تهِ سر رفتن روي خش خش زمين برگ احساس شدن پشت گلوله هاي برفي بي هراس شدن روي باران ، سر خوردن گذشته هاي نجيب سطرِ كتابِ دوستي مان پُر از عطرِ سيب روزهاي قايم موشك بازي در مه پيدا كردن يعني گم شدن پشتِ غم پرواز يعني بالهاي موشك كاغذي يعني سكوتهاي مبهم صدا توي مشتِ غم ضربانهاي تيك تاك يعني تولدهای ثانیه ای عقربه های بلند دقيقه هاي زود گذر و كوتاه آه ! خزان يعني سه نقطه يعني سه صفر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
من و تو بر سجادة جادة عشق بارها قصدِ خطر كرديم و بسيارها شام را سفر كرديم سحر كرديم من و تو مثل سقوطِ يك سيب از درخت پيشانيِ پشيمانيِ خود را بر خاك نقاشي مي كنيم و دستهامان برعكسِ هميشه يك طرحِ تازه مي كشد من و تو در گهوارة تابوتِ خود سقفِ سقوط را كاشي مي كنیم و زمين براي خوابهامان ، خميازه مي كشد من بد بودنِ خود را خوب مي بينم من نه فيلسوفم و نه فيلبان و عشق ابابيلي است که بر فيلِ عقل مي تازد و هميشه فيل مي بازد عشق لحظه اي است که يك نگاه ، يك كتاب ، حرف دارد و باور اينكه گاهي ابرِ خورشيد ، يك سراب ، برف دارد عشق يعني تكرارِ فرار از تكرار يعني ماندني ترين من لختيِ پيراهن عشق يعني حرفهايي توي يك آه عشق يعني نبضِ اشتباه عشق يعني خسوفِ يك نگاه خسوف يعني پلك زدنِ ماه
گذشتنِ لحظه هاي آينده در مرورِ گذشته وقتي گريه ، حوصلة چشمهاست اگر من يه جزيره باشم و قلبِ تو يه دريا آنگاه نگاهِ من يعني ساية دريا اشكها مرگِ تدريجي است و گريه ها يعني فرو رفتنِ من باران يعني دير آمدنِ تو يا زود آمدنِ من شب يعني ستاره نيست دوري دستهاي ما يعني به صليب كشيده شدنِ من چشمهاي ابري يعني بي صبري در پيلة تنهايي خويش پوست مي اندازیم فصل به فصل ديوار تنهايي ضخيم تر مي شود سال به سال آتش غمها ابراهيم تر مي شود !! هفته ها مي گذرند و قلبها تنهاتر و دشنامها شيواتر نگاهها محتاج ترند دردها بي علاج تر و قدمها معكوس انزوا معناي كوچ است اشكها يعني ترديد حافظة لحظه ها پوچ است ديگر خورشيد ، تاريكي را نمي دزدد پنهان است ديگر مهتاب در حوضِ آرزوها نمي خوابد از اشكِ تمساح سيراب است ماهِ تابان است وقتی قباي شعر ، وبا گرفته وقتی پاي انديشه كزاز دارد كاغذ طاعون گرفته بن بست ، حرفِ اول و آخرِ حرف است نهايتِ من كجاست ؟... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
توي درياي عشق ، خيسِ آزادي آرام در موجها شنا مي كرد قطره ها را با هم آشنا مي كرد خالي از رنگِ نيرنگِ دنيا پُر بود از زلاليِ دريا شبها خوابهاي رنگي مي ديد روزها بود عاديِ عادي تا اينكه يك روز ارّه ماهي درياي آزاد رو قسمت كرد ارّه اش در آب مرز مي كشيد گفت بايد به اين وضع عادت كرد اين آب ، سهمِ من ، آن مالِ تو من كه راضيَم ، بي خيالِ تو اي گوش ماهي ، خوب ! گوش كن در چشم من ، تو يك نوزادي موج ، سنگ صبورم خورده آرامش يعني موجِ مرده گَر خدا ناخدايي نمي كرد ! در دام مرگ مي افتادي روزها گذشت و ماهي ، تنها اسير بود در حجمِ آبِ آزاد اشكهايش آب زير و رو مي كرد در پي يادهاي رفته بر باد مي شمرد قطره ها را زيادي اما در عمق فراموشي دلقك ماهيِ بازيگوشي خطوط نامرئي را درهم شكست آب كه باشد هست آبادي قطره ها بالا و پايين پريدند ارّه ماهي چشمهايش را بست گوش ماهي گفت گوش كن مغرور دست بالاي دست بسيار است حتي زير پاهاي فولادي گوش ماهي من بودم ، آواز ، تو ماهي بازيگوش هم عشقِ ما بود افسوس ديگر عشقبازي نيست سالهاست كه آب شده گِل آلود صيادِ تنهايي عشق را برد ارّه ماهي لبخندِ ما را خورد خاموش و بي هيچ فريادي حالا از خودم بيزارم پنجره اي به شكل ديوارم چشمم از سراب ، سيراب است شمعي ست در مسير گردبادي كاش مي شدم مثل پروانه اسير شعله هاي آزادي كاش در تو مي خزيدم باز شادي مي كردم شادي ، شادي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
عشق يعني ماه و ماهي توي حوض عسلِ روي تو در كندوي حوض عشق يعني مار زنگي ، اهلِ روم چشم بستة قلم مو روي بوم عشق يعني خاطراتِ يك قرار پشتِ گريه ، جاده اي از انتظار عشق يعني چشمي بر در دوخته آلبومي افتاده ، عكسي سوخته تلخيِ تنهايي و فنجانِ چاي آهِ سردي ، حبس در زندانِ ناي عشق يعني تيك تيكِ ساعتِ بد شاخه گل ، خشكيده در كنجِ سبد يعني شمعي مانده در راهِ سكوت كف پايش زخمِ تارِ عنكبوت عشق يعني زهرِ تنهايي و مرگ در بهار زندگي ، ريزش برگ عشق يعني آرزوهاي بزرگ قلب ، مثل برّه ، آدم ، مثل گرگ آشناي انتهاي انزوا اولِ نگاهِ محوي بي صدا در شبي آرام و تاريك و صبور كاش چشمِ تيرگي مي گشت كور عشق يعني بي قرارِ يك قرار مرهم اميد ، زخم انتظار يعني روحِ اشكِ خيسي سوگوار عشق يعني بي گناهي پاي دار ... ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
دريا در من □ براي معلمِ بد ! كه بوي خوبِ گندمش حرفِ نابِ دلريخته در شبِ حريقِ دریاست ! عشق اما پيداست در هفتة خاكستري ، حريقِ دريا قدغن ! بگو دوباره از نَفَس تا روزِ مباداي مرگ ! شعرم ز نفرين نامه پُر ، از دوستت دارم ها نيز ! بي تو ترانه اي سياه !
و برای فرهاد ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت توسط مهدی عسکری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
smehdiaskari@yahoo.com
smehdiaskari@gmail.com |
|
RSS
|