![]() |
![]() |
|
| خانه شعر و ترانه و طنز و کاریکاتور ـ پنجره ای رو به خانه کودکی ... مهدی عسکری |
|
جزيره عشق مثل قايقي لبِ جزيرة عمر ! آرزوي يك چراغ در شبِ تيرة عمر ! موجِ سنگين ، روبرو، ابرها بر پشت بام ! من به دام افتادة خاكي افتاده به دام ! روي ساحل ، رقصِ شن ، معنيِ ساعتِ گيج ! نه كلاغي روي كاج نه زورقي توُ خليج ! موجها سنگِ صبور ، خلوتِ من بي حصار ! انتظاري ناگزير ، لحظه هايي بي شمار ! اين جزيره ، مردمك در نگاهِ چشمِ آب ! خواب رفته ، ساعتم زيرِ پلكِ بازِ خواب ! رفته ام پياده تا قلبِ آب پز شده ام ! توي شطرنجِ سكوت ، حرفي آچمز شده ام ! نه گذشته اي نه حال نه به فردايي اميد ! سهمِ من از گنجِ دل ، صدفي بي مرواريد ! در نگاهِ كورِ من ، خيس گشته روي خواب ! بذرِ اشك در خاكِ چشم ، خشكسالي ، زيرِ آب ! عشق يعني انتظار بين ساية دو نخل ! خيره به نقطة هيچ ، مردي براي همه فصل ! من فراموش شدم اما تو موندي به ياد ! خورده شيشة اميد، سنگِ موجِ بي سواد ! خاطراتم مثل موج مي شكنه در ذهنِ باد ! شعري روي ماسه ها باز موجِ بي سواد ! من همان جزيره ام كه رو آب شناوره ! بيشتر از اقيانوس از يه قطره كمتره ! زندگي ش بر روي آب ، قلبش افتاده زمين ! بغضي قدر دريا تو گلوش كرده كمين ! بيا با اون دوتا نخل دوتا پارو بسازيم ! دل به دريا بزنيم زندگي رو نبازيم ! تا سرِ جاش نباشه آخرين بخشِ پازل ! رو جزيره بپاشه موجِ ماسة ساحل ! پرسه وقتِ آوازِ پوك ، سازِ گريه ، ناكوك بارونِ بي ابرم ، هق هقِ بي صبرم نبضِ گيجِ پرسه ، صِفرُمينْ يك دو سه بغضِ خوابِ خنده ، چشمامو مي بنده سرِ درسِ تلخ وگُنگِ پرسه زنبور از كندوي خود مي ترسه لاك پشتي در خوابِ خرگوشي اولين موعظة اين درسه بي تفاوت ، بي حس ، كيمياي بي مس منطق ناموزون ، عاشق افلاطون دوستي و دوري ، انتخابِ زوري تنديِ ذهنِ كُند ، اضطراب ژوكوند از دهان جاده ، دندوني افتاده دندونِ ذهنِ من ، پرسة بي روزن جاده،سيبِ بارون ، مي جوه بي دندون دندون توُخالي ، بارون پوشالي ته درس خشك و گنگ پرسه زنبور از كندوي خود مي ترسه لاك پشتي در خوابِ خرگوشي آخرين موعظة اين درسه وقتِ تنها مردن ، شاد از غم خوردن از نفس ، ترسيدن ، پاسخُ پرسيدن سايه مو مي پوشم ، شعلة خاموشم حس داغ بوسه ، توُ دلِ فانوسه شاعرِ بي واژه ، واژة بي عاشق منطقِ بي وقفه ، وقفة بي منطق عاشقِ بي پارو ، پاروي بي قايق وقفة بي وقفه ، منطق بي منطق ته درس تلخ و گنگ پرسه زنبور از كندوي خود مي ترسه شمعِ پروانه ، توُ بادِ شعله آخرين موعظة اين درسه نسل گريه من به تو گفتم با دو چشم خيسم ! كه با طلسمِ مرثيه انيسم ! بيا تو هم كنارِ نسلِ گريه تو گفتي من ترانه مي نويسم ! منم لباس دوخته ! تويي تو ، نسل سوخته ! به گرية خريدار تويي غزلْ فروخته ! جوابِ من به شعله هاي خاموش ! چندتا سوالِ سوخته ، مونده بر دوش ! هميشه قبل از امتحانِ لبخند مرثية يادم تو را فراموش ! توُ فصل مرده برگي در تلاشه ! گرچه نقشي رو آسمون خراشه ! بايد بِوَزه سوزِ بادِ پاييز شايد هنوز برگي رو شاخه باشه ! شايد حق با تو بوده ترانه كار من نيست ! رو شوره زاري مرده كه جاي آب شدن نيست ! هميشه اون كه باخته پايين تر از برنده ست ! هميشه بال سوخته بيگانه با پرنده ست ! مرا ببخش اگر که گفتم هنوز مي بارم ! اگر که گفتم هنوز سکوت زبان مشترک انسان و خداست ! هنوز باران ، شعر خداست ! هنوز دريا ، وطن خداست ! هنوز زمين ، قلب خداست ! اما انسان ديگر جانشين خدا نيست ! جاي انسان در قلبِ خدا خالي ست !! مرا ببخش اگر هنوز 17 ساله ام ! غايبانِ هميشه حاضر در کنار منند ! مرا ببخش اگر از نژادِ نه شده ام ! اگر که تکرارِ فرار از تکرارم ! به من نگو شاعر، باران شده شرمسار ! ترانه ساز نيستم ترانه يعني انکار ! به من نگو شاکي ، که اولين متهمم هميشه زندانبان شده مقدمة فرار ! مرا ببخش اگر پاييز نانجيب مانده ! اگر که سقوطم هرچند سقوط آبشارم ! «« دهانم را مي بويي اما هرگز نگفتم دوستت دارم »» ! مرا ببخش اگر سياهپوش نمانده ام ! اگر با لالايي ترانه ها بيدارم ! اگر که خط کمربند ، خط فقرم نيست !! مرا ببخش اگر جرأتِ ترسيدن دارم ! به من نگو شاعر، باران شده شرمسار ! ترانه ساز نيستم ترانه يعني انکار ! به من نگو شاکي ، که اولين متهمم هميشه زندانبان شده مقدمة فرار !
|
|
+ نوشته شده در
87/03/18ساعت 14:4 توسط مهدی عسکری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
smehdiaskari@yahoo.com
smehdiaskari@gmail.com |
|
RSS
|